ارسال شده توسط Sara Raha در آگوست 28, 2007
این وبلاگ به خانه جدیدی منتقل شده است. روی این عکس کلیک کنید.

ورودی فرستاده شده در آگوست 28, 2007 در 3:00 ب.ظ و تحت دستههای کتاب.
شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را بدین وسیله دنبال کنید: RSS 2.0 خوراک.
شما میتوانید يك پاسخ بگذاريد, یا دنبالک از وبگاه خودتان.
dashtesabz گفت
سارا رهای عزیز شبی که من هم این کتاب کذایی را خواندم تقریبا تا صبح بیدار ماندم و دست آخر دلم سوخت. دلم نمی خواست شمس ددمنشانه کیمیا خاتون را به هر دلیلی کتک بزند. حرصم گرفت . هنوز هم نمی توانم بین آن روحیه بلند پرواز و این ددمنش از خود راضی آدمی را در نوسان تصور کنم.
سارا: خود شمس یک مقاله ای دارد با عنوان “جمال مرا مولانا دیده بود. زشتی ام را ندیده بود”. بنظرم حقیقت همین است که شمسی که ما می شناسیم شمسی است که مولانا می دید و یا بهتر بگویم می خواست ببیند. شمسی که نمونه انسان کامل برای او بود. مولانا خواسته چشم از واقعییات دیگر فروبسته بود و تنها در سالهای هجران بود که کمی بدانها نگریست و نتیجه اش هم در اشعار مثنوی اش مشهود است. خانم سعیده قدس به زیبایی در این کتاب بالا و پایین روح آدمی چون شمس را نشان داده است. بالاخره شمس هم آدم بود. اشکال از ماست که بدنبال مراد می گردیم. مولانا بعظا اشاراتی دارد به همین نکته که او خود سیمرغ معهود بوده ولی آنرا در دیگران (لابد شمس) میجسته است.