ارسال شده توسط Sara Raha در آگوست 31, 2007
این وبلاگ به خانه جدیدی منتقل شده است. روی این عکس کلیک کنید.

ورودی فرستاده شده در آگوست 31, 2007 در 11:54 ب.ظ و تحت دستههای عکس / شعر / نوشته.
شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را بدین وسیله دنبال کنید: RSS 2.0 خوراک.
شما میتوانید يك پاسخ بگذاريد, یا دنبالک از وبگاه خودتان.
Payam گفت
It was interesting
a
شهرام گفت
“اینبار او غرش کوه و صدای باران را شنید و گفت که دیوانه شده ام.”
اینبار شنید و گفت…
ولی
باز هم ندید، نشناخت و … رفت.
Kamangir گفت
یا حسین.
30 گفت
اگر که دیوانه می دانست چگونه دیوانه شده است که دیوانه نبود سارا خانم!
راستی کتاب در ستایش دیوانگی اراسموس را خوانده اید؟
سارا: سی عزیز, نکته در اینست که او می داند که دیگران از کی او را دیوانه پنداشتند!! آن کتاب را خوانده ام ولی راستش نثرش خیلی عاقلانه بود و به دلم ننشست.
30 گفت
خانم رها
چگونه کسی میتواند بداند چگونه دیوانه شده است !
30 گفت
و چگونه میشود حرف دیوانه ای را باور کرد در مورد اینکه چرا و چگونه دیوانه شده است ، سارا خانم؟
30 گفت
و بهمین علت است که عاقلان به دنبال علت دیوانگی و دیوانگان به دنبال علت عاقلی میگردند، زیرا ما همه از خودمان است که میگریزیم!
مینا گفت
من خیلی خوب ترا با این نوشته می فهمم, سارا جان. شاید به این دلیل که دیوانه چو دیوانه را بیند خوش آید!! پس تو هم از خودمانی!
dashtesabz گفت
بیاد نیچه افتادم. چرا؟
موش ناز گفت
ما همه ديوانه ايم. اما يكي مي داند و ديگري نه
هشياري امري نيست كه بدست هر خاك نشيني افتد
من فكر كنم هوشياري فقط در يك جاست
في مقعد صدق عند مليك مقتدر
تو نظرت چيست؟ هرچند مي دانم چه خواهي گفت
سارا: همانکه خودت میدانی! زنده باشی رفیق