ارسال شده توسط Sara Raha در سپتامبر 25, 2007
این وبلاگ به خانه جدیدی منتقل شده است. روی این عکس کلیک کنید.

ورودی فرستاده شده در سپتامبر 25, 2007 در 12:55 ق.ظ و تحت دستههای عکس / شعر / نوشته.
شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را بدین وسیله دنبال کنید: RSS 2.0 خوراک.
شما میتوانید يك پاسخ بگذاريد, یا دنبالک از وبگاه خودتان.
سماع گفت
سلام…
تمام روز هایم بوی دلتنگی میدهد/فقط از خدا باید شعر بخواهم/شعری که در آن “ای کاش” نباشد.
منتظرم.
dashtesabz گفت
خورشید نقش عشق را بر دل می نگاشت
عشق می رقصید و می چرخید در سماعی جاودانه
و زندگی جاودانگی را تجربه می کرد.
پروازی چرخ زنان به سوی مرکزی در ابدیت
نوازش پرده های لطیف دل با نور
نوری که از جایی در ابدیت می آمد
و در هستی می ریخت
در هر لحظه و هر زمان
و هستی گونه گون و رنگارنگ می گشت.
دل به بالا می رفت و نور به پایین می رسید
و در بلندی پستی بود و در پستی بلندی
در دوران بی انتها ابتدا انتها بود و انتها ابتدا
موش ناز گفت
روزي كه پاي بر اين خاكدان نهادم
انديشه اي بسراغم آمد.
از خود پرسيدم:
از كجا آمده ام؛ آمدنم بهر چه بود؟
خنده ام گرفت.
مي داني چرا؟
زيرا اين سوال را نيز
همانكسي كه آورده بود مرا؛ مطرح ميساخت
و من فهميدم كه اين چند روزه حيات فاني را
نبايد در يافتن پاسخها صرف كنم
بلكه بايد
در يافتن وظيفه ام بكوشم
تا بدانم و بيابم و درك كنم كه
هركجا باشم؛ با او هستم