<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: رقص مرگ</title>
	<atom:link href="http://avayemoj.wordpress.com/2007/09/25/dance2death/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://avayemoj.wordpress.com/2007/09/25/dance2death/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 05 Mar 2009 11:59:43 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: موش ناز</title>
		<link>http://avayemoj.wordpress.com/2007/09/25/dance2death/#comment-398</link>
		<dc:creator>موش ناز</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 29 Sep 2007 21:49:53 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://avayemoj.wordpress.com/2007/09/25/dance2death/#comment-398</guid>
		<description>روزي كه پاي بر اين خاكدان نهادم
انديشه اي بسراغم آمد.
از خود پرسيدم:
از كجا آمده ام؛ آمدنم بهر چه بود؟
خنده ام گرفت.
مي داني چرا؟
زيرا اين سوال را نيز
همانكسي كه آورده بود مرا؛ مطرح ميساخت
و من فهميدم كه اين چند روزه حيات فاني را
نبايد در يافتن پاسخها صرف كنم
بلكه بايد
در يافتن وظيفه ام بكوشم
تا بدانم و بيابم و درك كنم كه
هركجا باشم؛ با او هستم</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روزي كه پاي بر اين خاكدان نهادم<br />
انديشه اي بسراغم آمد.<br />
از خود پرسيدم:<br />
از كجا آمده ام؛ آمدنم بهر چه بود؟<br />
خنده ام گرفت.<br />
مي داني چرا؟<br />
زيرا اين سوال را نيز<br />
همانكسي كه آورده بود مرا؛ مطرح ميساخت<br />
و من فهميدم كه اين چند روزه حيات فاني را<br />
نبايد در يافتن پاسخها صرف كنم<br />
بلكه بايد<br />
در يافتن وظيفه ام بكوشم<br />
تا بدانم و بيابم و درك كنم كه<br />
هركجا باشم؛ با او هستم</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: dashtesabz</title>
		<link>http://avayemoj.wordpress.com/2007/09/25/dance2death/#comment-387</link>
		<dc:creator>dashtesabz</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 27 Sep 2007 21:11:48 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://avayemoj.wordpress.com/2007/09/25/dance2death/#comment-387</guid>
		<description>خورشید نقش عشق را بر دل می نگاشت
عشق می رقصید و می چرخید در سماعی جاودانه
و زندگی جاودانگی را تجربه می کرد.
پروازی چرخ زنان به سوی مرکزی در ابدیت
نوازش پرده های لطیف دل با نور
نوری که از جایی در ابدیت می آمد
و در هستی می ریخت 
در هر لحظه و هر زمان
و هستی گونه گون و رنگارنگ می گشت.
دل به بالا می رفت و نور به پایین می رسید
و در بلندی پستی بود و در پستی بلندی
در دوران بی انتها ابتدا انتها بود و انتها ابتدا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خورشید نقش عشق را بر دل می نگاشت<br />
عشق می رقصید و می چرخید در سماعی جاودانه<br />
و زندگی جاودانگی را تجربه می کرد.<br />
پروازی چرخ زنان به سوی مرکزی در ابدیت<br />
نوازش پرده های لطیف دل با نور<br />
نوری که از جایی در ابدیت می آمد<br />
و در هستی می ریخت<br />
در هر لحظه و هر زمان<br />
و هستی گونه گون و رنگارنگ می گشت.<br />
دل به بالا می رفت و نور به پایین می رسید<br />
و در بلندی پستی بود و در پستی بلندی<br />
در دوران بی انتها ابتدا انتها بود و انتها ابتدا</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
