آوای موج – MOVED to http://avayemoj.com/

زندگی و قهوه

Posted by Sara Raha در اوت 6, 2007


این وبلاگ به خانه جدیدی منتقل شده است. روی این عکس کلیک کنید.

Advertisements

16 پاسخ to “زندگی و قهوه”

  1. ساراي عزيز
    مگر قرار است كه ما چه كنيم؟ مگر من و تو چكاره ايم؟ ما فقط بايد سهم خود را ادا كنيم. بايد وظيفه يمان را انجام دهيم. از اولش هم قرار نبود كه دنيا را تغيير دهيم. اگر قرار بود كه خود خدا به قول خودش از همان اول جهان را خوب و خوش مي آفريد. شاد باشي دوست من.

  2. kiemia said

    سلام
    سایت کیمیا با هدف انتشار آخرین مطالب وبلاگ ها افتتاح شد. در صورت تمایل می توانید مطالب وبلاگ خود را در کیمیا منتشر کرده و از این طریق خواننده بیشتری جذب نمایید. (هربار فقط یک مطلب. لینک به کل وبلاگ مجاز نیست)
    http://www.kiemia.ne

  3. SEA said

    من هیچ گلی را طلب نمی کردم
    من تنها می خواستم
    با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
    چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
    این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
    هیچ نمی پرسدت،
    از نامی
    و پشیزی

  4. SEA said

    سایه نورهای منحل

    سرزمینی با قطره ها. که از شاخه های درخت آویزان است.

    خاکستری ی تیره ی سیاه.

    و سایه های تنهای بادهای منحل. ابر از میان سایه ها.

    پسته زبان ابرها.

    و هیچ تنابنده ای بیرون نیست. هیچ روح زنده ای.

    انسان موجود روح.

    سایه ای که خودش را به جلو خم می کند:

    شاخه ای که گل می دهد چه می خواهد چه می خواهد؟

    سنگ در کلبه؟ تیغ تنها؟

    که می سوزد بر لخت ترین شاخه

    چه می خواهد چه می خواهد شاخه ای که گل می دهد؟

    آن شاخه ی فرساینده ی بی غم که گل می دهد؟

    با تیغ هاش بر لخت ترین شاخه؟

    شاخه ی فرساینده ی بیگانه ی سیاه؟

  5. Sara Raha said

    دریای عزیز
    چه خوب که سر زدید و چون همیشه با سبدی پر ازترانه… ممنون.

  6. Sara Raha said

    مرتضی جان
    از کلامت مهری انسانی می تراوید مثل بخار یک فنجان چای داغ در سرمایی گزنده…ممنونم.

  7. شرمندم من بدون پنج تا قاشق شکر قهوه از گلوم پایین نمیره. 🙂

  8. SEA said

    براي پير شدن

    بايد سرباز چيني پيري بود

    سوي غرب ، اينجا در سرزمين غروب و ُ کنايه

    پيرها يا مضحکند يا بر سر ِ راه ايستاده اند ،

    با سکون ِ دلمشغولي هاي ساکتشان

    پنج حالت ِ درد آور

    چهار دليل ملال آور

    آه بودائي

    ساده ترا ز مرگ ِ سنگين –

    اینجا واژه اي براي چيدن هست

    کافيست کناري بايستي و ُ بگذاري زندگي آهسته

    از لاي پنبه لباس مليجک سربيرون بر آورد

    و خوشا شاعر چيني که هنگام رفتن گفت :

    قبل از رفتنم رودِ پائيز را اتنظار مي کشم

    چه ، سايه ام هنوز بر ساحلي مي افتد که

    روزي از آن ِ من بوده ست.

  9. SEA said

    تصویر (http://www.rassouli.com/giclee2.htm)

    چه منطقه ی بهشتی عجیبی ست

    یا برعکس بال زدن پروانه بهشت آسا

    زردها سنگ شده اند بالای مرغزار

    دراز کشیده اند سنگین و رهاشده

    از نرمه ی خاک زمین، چرم کفش

    یک انگشت پا

    از سیاهی کاغذ جلو جهیده

    یک کفش رقص، یک انگشت

    از درون زمین

    و برق دایره ها در شیار

    از پالتوهای تیره، خیسی پشم

    کفن

    با دهانها به هم پیچیده به سوی خاک نرمه ها و یکدیگر

    پر از زمین و آن قرمز

    دشت و اعلان خطر بزرگ پرنده

    در راه خانه میان بیشه ها

    در بیشه زارها بیرون آدم دراز می کشد

    در جست و جوی کشتزارهای جهانی

  10. SEA said

    عادت کرده ام
    که بایستم
    کنار سایه ام
    وقتی که مردمان
    می آیند و می روند
    و دزدکی گوش می دهند
    به حرف های هم
    و در حالیکه پیش از آنکه
    پایانش را بشنوند
    آغازش را
    فراموش میکنند
    مزورانه میگویند دیدید گفتیم
    و زبان که سرچشمه سوئ تفاهم است
    خنجری شود برای زخمی بر زخمها
    با صداهایی
    نقش بسته بر درها.
    اینجا همه را می شناسم
    ولی همه را از یاد برده ام
    دردناک است
    این فراموشی
    اما قابل بخشش
    من کودک ساده ای هستم
    که اکنون و اینجا چون همیشه و هرجا
    مرا اینچنین پیچیده کرده است.
    در حسرت سادگی در خیالم
    دست دخترکم را که در سفر است و دلتنگ اویم ، بارها می بوسم.

    http://www.rassouli.com/finearts2.htm

  11. سلام سارا جان. با وب‌لاگ خوب و نوشته‌های پر از احساست همین الان آشنا شدم. حتی اگه نثر باشه و حتی اگه آهنگ نداشته باشه، این جمله چیزی شاعرانه در خودش داره:

    بنظرم می رسد که بین زندگی آدمها و نوع نوشیدنی ای که می خورند رابطه ای هست! گاه غبطه می خورم به آدمهایی که می توانند فقط چای سبز بنوشند و همیشه سبز باشند.

    بهت باز هم سر می‌زنم. خوشحال می‌شم طرفای من بیای…

  12. Sara Raha said

    بامداد جان, ممنون! به وبلاگت هم سر زدم. دیگر بار که بیایم بر حلقه در خانه ات خواهم کوفت (یعنی کامنت خواهم گذاشت)!

    با سپاس, سارا

  13. سلام! خوبی؟ گفتم یک سلامی کنم و حال و احوالی بپرسم و بپرسم چرا تو بالاترین نمی‌آیی و برم، همین!

  14. lukadium said

    قالب بلاگت قشنگه، شاد باشی

  15. خواندیم و خواندیم جملات نسبتاً نامربوط با یکدیگر را،
    تا اینکه در آخرین جمله متوجه شدیم سر کار رفته‌ایم!

    سارا: شما به بزرگی خودتون ببخشید! خوبه که کوتاه بود!

  16. آزاده said

    من تازگیها دوباره شروع کردم به خوردن قهوه با شکر 🙂 البته فکر کنم فلسفه ای پشت ماجرا نیست جز اینکه قند خونم کم شده :))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: